میگویند ما در دورهای گنگ و بیزبان، وحشتزده در شکافِ کوهها روزگار میگذراندیم. یگانه برتریمان بر جانوران، آن بود که قدوقامتی داشتیم و میتوانستیم با مثلِ چماقی به جانشان بیفتیم و شکارشان کنیم. سالها گذشت تا از ایما و اشاره دست کشیدیم و لب به سخن گشودیم. با “سخنپردازی” چند قدمکی از زندگیِ سادهمان فاصله گرفتیم. کمی بعد، قلم به دست گرفتیم. پیکر تراشیدیم. “نگارگری” کردیم. نگارگری پیر و پیمبرمان شد؛ در آن میجُستیم هر آنچه را دیده و یا نادیده بودیم؛ از نقشِ مهر و ماه تا نقشِ نگار و نگاه. پس از سخنپردازی و نگارگری _ یعنی پس از کشفِ تقارن و تناسب _ هنر دیگرمان را رو کردیم، “آوازخوانی”. آوازِ دلنشین که میبایست به گیرایی آواش، گله و گلایهمان را به گوش همگان میرساند. و و و هنرهای دیگر … .
ما، با این همه آفرینش و هنر، دنبال چه چیز بودهایم؟ میخواستیم بمانیم. و برای آن، دست به هر کاری زدیم. چون جوابی نگرفتیم، از چندی عمر گذشتیم، به چونی آن چنگ زدیم. دیدیم که نمیتوانیم فرسوده و فرتوت نشویم، نمیتوانیم که وفات نکنیم و نمیریم. چارهای اندیشیدیم؛ گفتیم طول عمر و چشیدن دیرندگی برایمان شدنی نیست، خُب باشد، زندگی را از پهنا تا هرآنجا که ممکن است میکشیم؛ پس از آن روز، در طبیعت دست به انتخاب زدیم: هر صیدی نه، صیدِ بزرگتر؛ هر غذایی نه، غذای لذیذتر؛ هر غاری نه، غارِ دلبازتر؛ هر زنی نه، زنِ زیباتر و و و … .
دامی که میخواستیم میپروریدیم، کشتی که میخواستیم میکاشتیم، اما دردی کهنه همچنان در وجودمان بود، «میل به مانایی». میلی که حتّی طبیعت، برایش چارهای نداشت؟ طبیعتِ بیچاره که دستِکم سالی چهار بار رنگ عوض میکرد و هر بهارش را زمستانی در پی بود؛ طبیعتی که خود، دشمنِ جانمان به حساب میآمد و وقتوبیوقت با سیل و طوفان و صاعقهای عمرِ محدودمان را محدودتر میکرد، چگونه میتوانست بهمان جاودانگی ببخشد؟! طبیعت بیچاره. طبیعت بیچاره.
پس از این، ما برای دفعورفعِ شُرورِ طبیعت و برای گریز از تنهایی، بهناچار، کنار هم گِرد آمدیم. ولی گردهماییمان همان و پیدایش گرههایی در چندوچونِ زندگیمان همان. ما، برای دواممان، برای نگهبانی از زیستگاه و سکونتگاهمان، با همشهری، همسایه و همخانهمان گلاویز شدیم. ما از آن روز، پدیدهای مملو از حُبّ و بغض شدیم، شگردمان این شد که مراد و نامرادمان را با فشار به دیگران بقبولانیم. برای بهبود حالوروزمان، برای توسعه، و امروز برای زغنبوتی به نامِ مدرنیته، به این فکر رسیدیم که هر چیز دستوپاگیر را از سر راهمان برداریم و در این راه از هیچگونه سنگدلیای دریغ نورزیم، حتّی اگر لازم باشد جانی بگیریم و خونی بریزیم، میگیریم و میریزیم.
از آنجا بود که ما تلاشمان را برای ترقّی و عمران، حتی برای رشد خِرد و فرزانگی با جهالت و ویرانی همراه کردیم. آری، این چنین شد که بیشترین صفحاتِ کتاب تاریخمان، به لشکرکشیهامان، به کشتارهامان اختصاص پیدا کرد، نه به اختراعات و اکتشافاتمان! آیا میبایست دیگر باورمان بشود که ما بدون خونریزی قادر به ادامهٔ حیات نیستیم؟ دستِکم تابهحال چنین بوده و چنین کردهایم.