شیوۀ برگردانِ کتاب در ایرانِ امروز

مگر با برگردانِ چند کتابِ غربی می‌شود فرهنگِ فرنگی را در ایران پیاده کرد؟ تازه آن‌ هم با این شیوۀ برگردانِ کتاب در ایرانِ امروز که خود نیازی مبرم به دوربرگردان دارد. هر برگرداننده‌ای الله‌بختکی نوشته‌ای را برایِ برگردانی انتخاب می‌کند، مطبوعات‌چی‌ هم که از هر کدام بویِ پولِ بیشتری به مشامش برسد، همان را چاپ می‌کند، و دیگر برای‌ هیچ‌ یک از این دو صنف، مهم نیست که فرداروز بر سرِ فرهنگِ مملکتشان چه بلایی می‌آید.

 

“هر روز یک گَلّه برگردان‌‌خوانِ کتاب‌نشناس، سرشان را در آخورِ واژ‌ه‌هایِ ناتراشیده‌ فرو می‌برند تا بعد در هر نشستی، دریافت‌های ناخوشِ خامشان را برایم نُشخوان کنند.” (دفترچه‌یادداشتِ خصوصی/یادداشت‌های روزانه‌‌)

 

متنِ اکثرِ این کتاب‌های برگردان‌‌شده: دوپهلو، بدخوانش و بی‌باروفایده است. از یک طرف، کالی و نارسیِ زبانِ فارسی برای دریافتِ دانسته‌های نوِ بشرِ آن‌ورآبی و از طرف دیگر، بی‌کفایتی و دست‌پاچگی برگردانندگان و ناشرانِ ما، بازارِ کتاب را که نه، ولی فرهنگِ ایران را آشفته‌تر از بازارِ شام کرده. کیست که نداند، موجودیِ محتوایِ برخی از این گونه کتاب‌هایِ برگردان‌شده چیزی در حدودِ صفر است. به‌یقین، با بلد بودنِ قدری زبانِ انگلیسی و داشتنِ خُرده‌ای هوش و سر سوزن ذوق، می‌شود از نسخهٔ اصلیِ کتاب، بهرۀ بهتری برد تا آن ترجمۀ بی‌فرم و بی‌محتوا.

 

“بعضی وقت‌ها، برای فهمِ نیم‌خط لاطائلِ برگردان‌شده چشمانم را چندین روز ‘ناسور’ می‌کنم. که آخر هم چیزی عایدم نمی‌شود. بعد می‌نشینم و افسوس می‌خورم که علی! چهل و چند ساعت است که از دیدارِ با کتاب‌ِ محبوبت باز مانده‌ای.” (دفترچه‌یادداشتِ خصوصی/یادداشت‌های روزانه‌‌)

 

فکر می‌کنم کسی که با این‌گونه کتاب‌های برگردان‌‌شده حشرونشر دارد، در درازمدت، مغزش پاره‌سنگ بر‌می‌دارد. دیگر هیچ مضمونی در ضمیرش درست نمی‌نشیند. می‌شود حاملِ یک‌ سری متنِ نافرم و بی‌محتوا.

افسوس‌که این‌گونه نگارش بیمارگونه دیگر از قلمِ دارودستهٔ برگردانند‌ه‌ها به قلب و زبان و قلمِ برخی نویسندگانِ نامورِ ما هم رسیده. دیدنِ عباراتِ دُشخوانِ بی‌مغز در بین کلماتِ گروهی از قلم‌زنانِ زبده که سال‌هاست داعیۀ نویسندگیِ خلّاق دارند حکایت از فوق‌مسری‌ بودنِ این مرض دارد.

برگردانندۀ نابلد از یک‌طرف جملاتی تکه‌تکه، بدقواره، پُردست‌انداز و بی‌ملاحت می‌‌سازد که فقط با سرناخنی فعل ترکیب شده، آن هم از نوعِ فعلِ غیرسادۀ قُلمبه‌سُلمبه. و از طرفِ دیگر، تکلیفش هم با خودش خیلی روشن نیست، تواناییِ تحلیل و نقد ندارد یا دارد ولی جرئتِ رویِ کاغذ آوردنِ برآیندش را ندارد، پس، به‌ناچار، به پیچیده‌نویسی پناه می‌برد. در تهِ ماجرا، این برگردانندۀ ناواردِ ندانم‌کار با این پیچیده‌نویسی و آن جمله‌سازی ناپاک، چیزی خلق می‌کند که در دکانِ هیچ عطاری‌ هم از این‌گونه مسهل‌ها پیدا نمی‌شود. نه هیچ ذهنی سالم می‌تواند از آن نوشته چیزی بفهمد، نه هیچ گوشی شنوا می‌تواند شنیدنش را تاب بیاورد.

سنگینی این‌گونه دشوار‌نویسی‌ها از پایِ قلمِ مترجم به دوشِ چشم و ذهنِ مخاطب می‌افتد. مضحک این است که برخی از همین مخاطبانِ زحمتکش، طوری با این گونۀ نوشتاریِ معیوب اُنس گرفته‌اند که دیگر حرفِ راست و پوست‌کنده و کلماتِ خوش‌تراش به مذاقشان خوش نمی‌آید، چنانچه کج‌وکوله و مُلَقْلَق‌ و مغلق ننویسی _مثلِ همین چند کلمه_، می‌انگارند که لابد در این نوشته، نکته‌ای نهفته نیست. این گروه، همانانی‌اند که معتقدند: «نوشته هر چه زشت‌تر، پرمغزتر و بهتر.»

خوانندۀ این‌گونه نوشته‌ها پس از مدتی، فهم و تلقّی‌ای نادرست از آرایِ اندیشمندانِ بزرگِ جهانِ پیدا می‌کند، نگاهش به همه‌‌ چیز تار و تاریک‌تر می‌شود. تمامیِ داشته‌هایش را انکار می‌کند. می‌خواهد از قافلۀ روشن‌فکرانِ غافل عقب نماند، پس به تاریخ و فرهنگش پشت‌ می‌کند؛ نه، به آن‌ها پشتِ پا می‌زند، حتّیٰ به آن داشته‌های حتمی و حقیقی‌‌ای که روزی به چشمش دیده بود که غربِ متمدن چگونه به آن‌ها چشم دوخته.

 

“اگر پشت‌ِ پا زدنْ نمادِ روشن‌فکری است، خرِ دجّال از همه منورالفکرتر است!” (دفترچه‌یادداشت‌ خصوصی/گزین‌گویه‌ها)

 

نویسندگانی هم هستند که از این موقعیت اسف‌بار، نهایتِ سوءِاستفاده را می‌برند و برای تور کردنِ مخاطبِ تاربین، متن‌هایی لگدانداز می‌نویسند؛ می‌گویند: “فرقی نمی‌کند رمانی پلیسی باشد یا شعری سپید یا جستاری تاریخی یا یادداشتی اجتماعی یا حتیٰ روزنامه‌ای اقتصادی و یا مجله‌ای دربارۀ تکنولوژی یا روان‌شناسی، مهم فقط این است که در متن بر تاریخ و فرهنگ ایران بخروشیم تا که بعد در دکه بفروشیم.”

این شیوۀ سیاه‌سازیِ تاریخ و فرهنگ ایران، در جان و کلام برخی دبیران و استادان هم به شدّت اثرِ بد گذاشته. دردِ بیشترم آن است که این بزرگان، گاهی، چشم و گوشِ شاگردِ بی‌نوا را مایملک پدری‌شان می‌دانند و در هر جلسۀ درس، سخن از هر چیزی که باشد _ فرض کنید حتّیٰ اگر بحث بر سرِ این باشد که میم در ‘فیزیک کوانتوم’ را باید با میم دسته‌دار نوشت یا با میم بی‌دسته _ طوری آن را به مشکلات و ضعفِ تاریخی و فرهنگیِ ایران‌ در هشتصد سال‌ گذشته یا ایران‌ در چهارصد و پنجاه‌ سال‌ِ آینده ربط می‌دهند که شاگرد مستأصلْ آرزو می‌کند: “کاش زیر دست‌ و پای آدم‌ها روزی هفت‌ اِلی هشت‌ بار لهیده می‌شدم، ولی این همه خود‌تحقیری را یکجا در شخصِ بزرگی چون استادم جمع نمی‌دیدم.”

 

«هنوز صدای قهقهۀ بلندِ معلم‌ها مانندِ بویِ سیگاری که می‌کشیدند از پشتِ درِ نیمه‌باز دفتر به‌راحتی شنیده می‌شد، و صدایِ ناآرام و افروختهٔ آقایِ هاشمی، [دبیرِ ادبیات]، که می‌گفت: “آقایان! آقایان! شما را به‌خدا … با این عزم که شما در نابودسازیِ فرزندان‌تان جزم کرده‌اید، شک نکنید که پیش از شنیدنِ صدای چکمه‌‌هایِ دشمن، کارِ تمامِ این بچه‌ها تمام است.”» (دفترچه‌یادداشت خصوصی/داستان‌ها)

 

این گناه بزرگ و نابخشودنی که در زبان و گفتار و افکارِ ایرانی رخنه کرده، به‌زودی کیفرش یقۀ همۀ ایرانیان را خواهد گرفت، “همه”، به‌ویژه برگردانندگان گرامی.

 

به اشتراک‌گذاری یادداشت
پیشنهاد مطالعه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *