من شاعری خوشذوق، خوشقریحه و البته بیادعا بودم. با آنکه میدانستم طراوتی تازه به ادبیات ایران بخشیدم؛ ولی نه باری به دوش خودم احساس میکردم و نه خودم را بیش از یک شاعر به حساب میآوردم که در روزگاری چشمتنگ و ناامن، پندارهای پریشان خودش را روی کاغذهایی باطله به نظم در میآورد.
من در تمام زندگی، آدمی آشفته بودم، آشفته از خانواده، از اجتماع، از سیاست، از دوستان، رویهمرفته از همهٔ آدمها. و این آشفتگی به روشنی در اشعارم هم نمایان است؛ آن نغمهٔ درهمگرهخورده و پیچیدهای که داشتم، یک دلیلش همین بود، برای دوری از بدخواهانی که همیشه حس میکردم دوروبرم مملو از آنان است.
شرار بدگمانیام را تا به دامن پیروانم هم کشاندم، در سپارشنامهام آشکار کردم که به هیچیک از آنان خوشبین نیستم و از هیچکدامشان دلِ خوشی ندارم؛ نوشتم:
«وصیّتنامه»
“امشب فکر میکردم با اين گذران کثيف که من داشتهام، بزرگی که فقير و ذليل میشود، حقيقةً جای تحسر است.
فکر میکردم برای دکتر حسين مفتاح چيزی بنويسم که وصيتنامۀ من باشد، به اين نحو که بعد از من هيچکس حقّ دست زدن به آثار مرا ندارد بجز دکتر محمد معين. اگر چه او مخالف ذوق من باشد.
دکتر محمد معين حق دارد در آثار من کنجکاوی کند، ضمناً دکتر ابوالقاسم جنتی عطائی و آل احمد با او باشند. بشرطی که هر دو با هم باشند. ولی هيچيک از کسانی که به پيروی از من شعر صادر فرمودهاند در کار نباشند.
دکتر محمد معين که مَثَل صحيح علم و دانش است کاغذ پارههای مرا بازديد کند.
دکتر محمد معين که هنوز او را نديدهام مثل کسی است که او را ديدهام.
اگر شرعاً میتوانم قيم برای ولد خود داشته باشم، دکتر محمد معين قيم است. ولو اينکه او شعر مرا دوست نداشته باشد. اما ما در زمانی هستيم که ممکن است همۀ اين اشخاص نامبرده از هم بدشان بيايد، و چقدر بيچاره است انسان … !”شب دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۳۵
من در این خُردهنوشتهام، تلویحاً گفتهام که پیروانم شاعرانی امین نیستند و به هیچیک از آنان اطمینانی ندارم. اینکه دکتر معین را که یک زبانشناس ششدانگ سنتی بود قیّم خودم قرار دادم نشان میدهد که من تا چه اندازه به همهٔ آنچه در دوروبرم سپری میشد بدگمان بودم و برخلاف ظاهر نوجو و نوخواهم تا چه میزان، ریشهٔ ادبیات کهن پارسی را عمیق و پربار میدانستم.
من دوست داشتم با دیگر شاعران فرق کنم، آنهم فرقی اساسی. پس چیزهایی سرودم که از هر لحاظ بیشباهت با آثار گذشتگان و معاصرانم بود. بخت هم با من یار شد و من شهرتی فراگیرتر از شهرت همهٔ شاعران همدورهام کسب کردم.
بداقبالی یا خوشاقبالیام در این بود که خیلی از طرفدارانم که قلمم را بهطور ویژهای میپسندیدند، اصلاً آثارم را _ بهطور کامل _ نخوانده بودند و اگر آن را مروری هم کرده بودند چیزی از آن دستشان نیامده بود. ازاینجهت، میتوانم بگویم که یک شیفتگیِ رازآلود در پیروانم بود و شهرتی مبهم نصیبم شده بود. زیاد نبودند افرادی که دلودماغ مطالعهٔ اشعارم را داشته باشند، تنها تعدادی معدود شارحِدرمطبوعات بودند که آنها هم در یک مجموعهٔ چند صد صفحهایام همیشه گِرد چند شعرم میگردیدند.
بههرحال، علی جان، نباید غافل باشی که من در گیرودار عقبگَرد به متد کهن شعر پارسی، سبکم را شجاعانه در پیش گرفتم، من عمیقاً باور داشتم که میبایست و میتوانم گونهای نو در ادبیات این سرزمین پدید بیاورم.
اما لابد میپرسی چه چیز یا چیزهایی مرا به این یکهتازی سوق میداد؟ دو چیز:
۱_ درکی تازه از شعر (که از طریق انس با آثار فرانسوی در من ایجاد شده بود، این فهم که بدون وزن و قافیه هم میتوانم شعر بسرایم، پس جسورانه قواعد سنتی ادب پارسی را از ذهنم خط زدم.)
۲_ فکر پریش و هزارتویام (که دلواپسی از اوضاع ایران آن روزگار هم آن را آشفتهتر میکرد و کلامم را پیچیدهتر.)
این دو، باعث شد که من تا پایان عمر واژگانم را اینگونه کنار هم بنشانم:
«مهتاب»
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتهٔ چند
خواب در چشم ترم میشکند
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر خاری لیکن
از ره این سفرم میشکند
نازکآرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند
دستها میسایم
تا دری بگشایم
به عبث میپایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریختهشان
بر سرم میشکند
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
مانده پایآبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کولهبارش بر دوش
دست او بر در، میگوید با خود:
غم این خفتهٔ چند
خواب در چشم ترم میشکند
«خانهام ابریست»
خانهام ابریست
یکسره روی زمین ابری است با آن
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نیزن که تو را
آوای نی بردهست دور از ره کجایی؟
خانهام ابریست اما
ابر بارانش گرفتهست
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
میبرم در ساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره، نیزن که دائم مینوازد نی، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش
«مانلی»
من به راه خود باید بروم
کس نه تیمار مرا خواهد داشت
در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار
گرچه گویند نه
اما
هرکس تنهاست
آن که میدارد تیمار مرا، کار من است
من نمیخواهم درمانم اسیر
صبح وقتی که هوا شد روشن
هرکسی خواهد دانست و بجا خواهد آورد مرا
که در این پهنهور آب،
به چه ره رفتم و از بهر چهام بود عذاب
«قایق»
من چهرهام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
با قایقم نشسته به خشکی
فریاد میزنم:
«وامانده در عذابم انداخته است
در راه پرمخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من.»
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون
در التهابم از حد بیرون
فریاد بر میآید از من:
«در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ و خطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»
با سهوشان
من سهو میخرم
از حرفهای کامشکنشان
من درد میبرم
خون از درون دردم سرریز میکند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد میزنم
من چهرهام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بیصداست
دست من کمک ز دست شما میکند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد میزنم
فریاد میزنم!
فدایت. نیما (: