من، بهار، دهخدا، صادق چوبک، جلال، نیما و هفتاد و سه نفر دیگر در اولین گردهمایی نویسندگان و شاعران ایران حضور داشتیم. این همایش در تیرماه ۱۳۲۵ در خانۀ فرهنگ برگزار شده بود. مهمترین خبرِ همایش، رسمیّت یافتنِ شعر و نثر نو در ادبیات ایران بود. اگرچه در آن زمان، هنوز، شناسۀ دقیقی برای نوگرایی وجود نداشت. همینکه نوشتهای با ادبیات گذشته فرق میکرد، آن را نو میگفتند. نثرِ من را نمونۀ نثرِ نو و شعرِ نیما را نمونۀ شعرِ نو میدانستند.
من و نیما، هر دو نوخواه بودیم و کهنهستیز؛ و تا حدودی هم دغدغۀ آبونانِ مردم را داشتیم. به همین خاطر، موردِ پسند خوانندگانِ جوان بودیم. بااینحال، نومیدی و منفیبافیام و غموض و پیچیدگیای که نیما داشت با روحیّاتِ جوانان آن دوره خیلی جور در نمیآمد.
من با اینکه سادهلوح و دهنبین نبودم، برای مدتی دلباختۀ یکی از احزاب سیاسی شدم؛ ولی چون از سطحینگری و جمود خوشم نمیآمد، در مقدمۀ یکی از کتابهام اعتراف کردم که به وعدههای پوشالی آن حزب، دلخوش نیستم. با اینکه در این مدت که جوِّ سیاسی_اجتماعی ایران آرامتر از دورههای قبل بود، تنها دو اثر منتشر کردم، یکی «حاجی آقا» و دیگری «فردا». برداشتهای ناپخته از آزادی، مرا وادار به سکوت کرده بود. البته من با دیگران مراوده داشتم و با همه میپلکیدم ولی عمیقاً حس میکردم که هیچ یک از این حرکتها در جامعۀ ایران، راه به جایی نمیبرند و آیندۀ روشنی ندارند. نیما ولی جمعگریز بود و از خلوتگاهش خارج نمیشد. تنها میسرود و تنها، میسرود. شاید بهخاطر همین عزلتنشینیها، سبک شعریاش خیلی به چشمِ دیگر شاعرانِ آن دوره در نیامده بود.
در همین سالها، به جز من و نیما، دو کسِ دیگر هم کارشان حسابی سروصدا کرد و در میان مردم، هوادارانی پیدا کردند، یکی “صادق چوبک” بود و دیگری “بزرگ علوی”. علوی، به شدت سیاسی بود و با نوشتن تعدادی داستان کوتاه و داستانی بلند، داستاننویسِ تاپِ دستۀ چپها به حساب میآمد. اگرچه علوی هم مثلِ من در آخر دست از حمایت احزاب سیاسی برداشت و به تحقیق ادبی مشغول شد. چوبک، مثل خیلیهای دیگر از داستاننویسان آن دهه، متأثّر از نوشتهجات من بود؛ کلماتِ عامیانه به کار میبرد، سخنانِ تندوتیز میگفت و شخصیّت اصلی داستانهاش را روسپیها و لوطیها بازی میکردند. ولی نه چوبک توانست که جا پای من بگذارد و نه کس دیگر؛ مهارتی که من در نویسندگی داشتم در هیچیک از نویسندگان همدورهام پیدا نشد. شاید آنها سررشتۀ کار دستشان نیامده بود و به همین دلیل کارهاشان نتوانست به مثل کارهام گُل کند.
همین. یا حق. خاطرهای خیالی از صادق هدایت