من مهدی اخوان ثالث، متخلّصِ به میم. امیدم. شاعری از شاعران معاصرم. در طوسِ مشهد به دنیا آمدم. تاریخِ تولدم را ۱۳۰۷ ذكر كردهاند؛ ولی خودم بهتر میدانم که تولدم در ۲۶ اسفندِ ۱۳۰۶ است. در آغازِ نوجوانی، سراغِ موسیقی رفتم. پس از مدت کمی، آن را رها کردم. گمشدهام را در جایی دیگر یافتم. در انجمنهای شعر و شاعری. به انجمن ادبیِ خراسان رفتم. مُنشیباشی اصفهانی، سرپرستِ انجمن، چون ذوق و استعدادِ وافرم را دید، نامِ شعریام را «امید» گذاشت.
در ۱۳۲۶، پس از پایانِ دورۀ هنرستان، به تهران آمدم. در كنارِ كارِ معلمی، جستهگریخته با تعدادی از مطبوعات همکاری میکردم. در ۱۳۲۷ به استخدامِ وزارتِ فرهنگ درآمدم. در ۱۳۲۹ ازدواج کردم. و یك سال بعد، نخستین مجموعۀ شعریام با نامِ ” ارغنون”را منتشر کردم. من مانندِ بسیاری از جوانانِ آن دوره، به گرایشهای چپ مایل شدم.
در ۱۳۳۲ در جشنوارۀ شعرِ جوانانِ دموكرات با موضوعِ «صلح» شرکت کردم. شعرم با عنوانِ «دعوت» از نظر گروه داوران، ازجمله نیما یوشیج، شایستۀ دریافت جایزۀ نخست شد. مدتی بعد، از من برای شركت در جشنوارۀ جهانی صلح، دعوت شد. ولی شركت نکردم. در ماجرای كودتایِ ۲۸ مردادِ همان سال، بهخاطر پناه دادنِ یك فراریِ سیاسی و هواداری از حزب توده، دستگیرم کردند. یك سالی در زندان سپری کردم. پس از آزادی، برای مدتی از معلمی کنارم گذاشتند. به كاشان منتقلم کردند. این انتقال یا بهتر است بگویم تبعید، منجر به كنارهگیریام از وزارت فرهنگ شد. به تهران بازگشتم.
در تهران برای مدتی با نامهای مستعار «توران»، «پردیس»، «قلندر» و … در مطبوعات مقالاتی اجتماعی-انتقادی مینوشتم. سپس، در سازمان فیلم ابراهیم گلستان مشغول به كار شدم. و در طی چند سال، سه مجموعۀ دیگر شعریام را به نامهای “زمستان”،” آخر شاهنامه” و” از این اوستا” منتشر کردم.
در ۱۳۴۵ در پیِ اتهامی غیرسیاسی دوباره زندانیام کردند. این بار به مدتِ ۶ ماه. و بخشی از رنجهای این دورهام را در كتابهای “پاییز در زندان” و “زندگی میگوید”بازگو کردم. در ۱۳۴۸ راهیِ جنوب شدم. ادارۀ برنامههای ادبی تلویزیون در آبادان را به دست گرفتم. ۳ سال بعد، دوباره به تهران برگشتم و در تلویزیونِ ملی ایران و بنیادِ فرهنگ مشغول به كار شدم. در ۱۳۵۶، در دانشگاههای ملی، تهران و تربیت معلم، شروع به تدریس ادبیات کردم. در ۱۳۵۸، در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی مشغول به كار شدم. تا آنکه سرانجام در ۱۳۶۰ بازنشسته شدم. و در شهریور ۱۳۶۹ در تهران چشم از جهان بستم و در طوس، در کنار فردوسی بزرگ، آرام گرفتم.
بررسی دوران شاعریام:
دورۀ نخست:
این دوره از نوجوانیام آغاز و تا انتشارِ “ارغنون” ادامه پیدا میکند. در این دوره، به سبکهای كهن علاقهمندم. غزل میسرایم. قصیدهپردازی میکنم. در آغازِ این دوره با سبکِ نیمایی مخالف بودم تا آنکه شناختم به سبک نیمایی بیشتر، مخالفتهام کمتر، و در آخر شیفتۀ سبک نیمایی میشوم. از این تحوّلِ خودم همیشه چنین یاد میكنم: “من در راهی از خراسان دیروز به یوش امروز میروم.”
دورۀ دوم:
در این دوره، شکوفاییام را در “زمستان” نشان میدهم، در “آخر شاهنامه”. پس از شناختِ سبک نیمایی، با حفظِ صلابت و استواریِ زبانِ شعرِ قدیمِ خراسانی، اوزانِ عروضی را درهم میشکنم، مضامینِ نو در آن طرح میکنم و سبكِ خاص خودم را پیدا میكنم.
دورۀ سوم:
این دورۀ بازگشتِ من به سبکهای کهن است. و با انتشارِ “ترا ای كهنبوموبر دوست دارم”، دوباره عشق و علاقهام را به قالبهای سنتیِ شعرِ فارسی نشان میدهم. در این دوره به مرحلهای میرسم که دیگر نوآوری و بینش سابق به من هیچ کمکی نمیکند. ایستادگی نمیکنم. در سبکِ نیمایی حبس نمیشوم. دوباره به سمتِ سبکِ سنتی قدم بر میدارم.
من، نیما نیستم!
من در پیروی از نیما، تنها به اسلوبِ كار او نظر دارم، نه به زبان و شیوۀ بیانِ او. بارها گفتهام که: “پس تأمّل كن! زبانِ نیما، سرمشق نیست؛ قوالب و اسالیب او، سرمشق است.” من، طرحهای نیما را منعطفتر از خود او به عمل آوردم. در كاربرد اوزان، دقّت و احتیاطِ بیشتری خرج کردم. ریتمهای نو بر اوزانِ نیمایی افزودم. برخلاف نیما، مصرعها را در یك بحر شروع میکنم. من، در نهایت نومیدی، همۀ كوششها، امیدها و ناامیدیهام را با بیانِ طنزآمیز خاص خودم به استهزا میگیرم. این طنزِ تلخم را در «كتیبه»، «قصۀ شهرِ سنگستان»، «هنگام» و «نوحه» به وضوح احساس میکنید.
من، وزن را لازمۀ شعر میدانم _ اگرچه در بابِ قافیه تا این اندازه اصرار و تأكید ندارم _. من، تعبیراتی مختص به خود دارم؛ همچون:
“خوابیده مخملِ شبِ تاریك، مثل شب” (تشبیه مشبه به همان مشبه)؛
“گرچه بیرون تیره بود و سرد، همچون ترس” (تشبیه محسوس به معقول)؛
“سكوتِ ساكت”، “عدلِ عادل” (آوردن وصفهایی مشتق از موصوف برای همان موصوف).
من، گاه در توصیفِ زمان و مكانِ رویدادها و ویژگیهای قهرمانانِ اشعارم، طوری فضاسازی میکنم، که شعر را به سینما نزدیك میكنم؛ چنانكه در «كتیبه» و «مرد و مركب» چنین صحنهپردازیی کردهام. اما مضامین بیشتر اشعارم پس از کودتای ۲۸ مرداد _ مانند شعر زمستان _، شِكوه و مرثیهخوانی است؛ بیانِ تباهیها، بیعدالتیها، شكستها و ناامیدیهاست. ازاینرو، برخی مرا “شاعرِ شكستها” نامیدهاند.
- معرفی آثـار
- مجموعهاشعار
۱. ارغنون؛
۲. زمستان؛
۳. آخر شاهنامه؛
۴. از این اوستا؛
۵. شكار؛
۶. پاییز در زندان؛
۷. عاشقانهها و كبود؛
۸. بهترین امید؛
۹. در حیاط كوچك پاییز در زندان؛
۱۰. زندگی میگوید: اما باید زیست؛
۱۱. دوزخ اما سرد؛
۱۲. ترا ای كهنبوموبر دوست دارم؛
۱۳. اینك بهار دیگر. - نقد ادبی
۱-مجموعه مقالاتی با نامِ “حریم سایههای سبز”؛
۲-بدعتها و بدایعِ نیما یوشیج؛
۳-عطا و لقای نیما یوشیج؛
۴-نقیضه و نقیضهسازان. - قصه و داستان
۱. مردِ جنزده؛
۲. درخت پیر و جنگل. - ترجمه
“ادبُ الرّفیع، در عروض قدیم عرب”، تألیفِ معروف رصافی.